بانک اشعار مهدوی
هر گونه نقل و برداشت از این وبلاگ آزاد است( سعیدی راد )1

بی‌صبرانه منتظرم تا در شب‌های خیال من طلوع کنی و من چقدر ‌این شب‌های روشن از نام
تو را دوست دارم. نام زیبای تو به من رهایی می‌بخشد. روحم را پرواز می‌دهد. خدای
عشق را شکر می‌کنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.
همان خدایی که بی‌قراری را به من بخشید و در کاسه انتظارم صبر ریخت.

صدای
قدم‌های تو در کوچه‌های دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده
است. امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم. حالا به هر طرف که می‌چرخم تو
را می‌بینم و اگر گوش جان بدهم می‌توانم از پرنده‌ها و درخت‌ها، سنگ‌ها و دیوارها؛
حتی از همین طاق نصرت‌هایی که مثل بسیجی‌ها سربند «یا صاحب‌الزمان(عج)» به پیشانی
بسته‌اند صدای تو را بشنوم.

ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است!

با پاهایی تاول‌زده، کوچه‌های دلنگرانی را طی کرده‌ام تا به خیابان دلتنگی
رسیده‌ام. اهمیتی ندارد که چند روز در راه بوده‌ام یا‌ این راه عاشق‌کش کی به انتها
می‌رسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است. نه از راهی که
آمده‌ام احساس خستگی می‌کنم و نه از تاول ‌این پاهای مهربان به تنگ آمده‌ام یا
گلایه‌ای دارم.

حالا هم دست‌هایم مسیر آمدنت را نشان می‌دهد؛ نامت برای یک
لحظه از روی لب‌هایم نمی‌افتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته
که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است.

بی‌تو خیابان‌ها یا به بن‌بست می‌رسد
یا آنقدر پر از پیچ‌و‌خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد. زودتر بیا تا این
پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند.

کاش
وقتی می‌آیی کوچه‌ها در خواب نباشند. شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها
خواب نباشند.
کاش روز میلادت را با روز موعود آمدنت، پیوند می‌زدی و امروز تیتر
اول همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها خبر آمدن تو بود.

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ای منجی گل، امام بی رنگ!
ای معنی آسمانی چنگ
ای آتش جان باده نوشان!
ای سعی و صفای می فروشان
ای یوسف لحظه های کثرت
دردانه ی آسمان وحدت!
در چشم غزال مست وحیران
در شورش مهر وماه و کیوان
در ساحل آبی ترانه
در شورش جان هر جوانه
در عطر کمند زلف مهتاب
هر بوسه ی لاله بر لب آب
تو شورش لحظه های نابی
در دفتر دل، تو آفتابی
ما چله نشین گرد راه ات
دُردی کش ساغر نگاه ات
در معبد گل ترانه خواندیم
با نام تو عاشقانه خواندیم
خواندیم تو را به هر بهانه
با شروه و شور عاشقانه
در موسم نغمه های باران
با ناز و کرشمه ی بهاران
خواندیم تو را که ما تو بودیم
در خانه ی لحظه ها تو بودیم
خواندیم تو را ترانه بارید
از آینه ها جوانه بارید
ما تشنه و تو زلال آبی
در ظلمت شب تو آفتابی
از آتش قلب پر زنورت
خورشید نشسته در حضورت
* * 
ما در ره تو شکستگانیم
آشفته تر از نسیم جانیم
از گل که شکفته در بهاران
یا دانه ی ریز و تند باران
از لاله و کوکب و شقایق
از ناز و کرشمه ی دقایق
از نور سپید بامدادی
با نغمه ی ناب مهر و رادی
احوال دل خراب ما پرس
یا از دلِ عشق از خدا پرس
گویند تو را که خستگانیم
دیدار تو را ترانه خوانیم
گویند زمین ز غصه افسرد
چشمان زمان ز گریه پژمرد

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

چه سالها که گذشت و بهار منتظر است
بهار ِ زخمی ِ پشت حصار منتظر است

چه سروها که به دست ِ تبر شهید شدند
شقایق ِ دل ِ ما ، داغدار منتظر است

از این لباس سیاه عزا ، دلش پوسید
سحر مگر برسد ، شام ِ تار منتظر است

بهانه گیر شدند و به گریه افتادند
ستاره کشت خودش را ، سه تار منتظر است

چه قدر پنجره باز است رو به سوی امید
چه قدر دلشده ی بیقرار منتظر است

مگر به مقصد ِ خورشید رو بگرداند
در ایستگاه ِ تغزّل ، قطار منتظر است

کویر شد دل عشّاق و آسمان خشکید
بیا که عشق ببارد ، بهار منتظر است

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تو آن دلیــل خدایی که حاضری امّا
بـرای آمـدنت نـدبه خوانده ام ؛ آقا

خدا کــند که بتـابی  به باور مـردم
و گل کنی به بلنــدی عشق در دلها

تو فصل آخر منظومه ی خدایی عشق
تمام ِ سوره ی یاسین ، طلیعه ی طاها

قــیامِ  حتمی عشقی ، قـعود در قلبم
ســرادقات جمـال ِ تو ، جنت المـأوا

بیاکه بی تو چه سرد است فصل ایمانم
و با تو سبــز و بهاری ، تمــام باورها

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

انتـظار

بیــا کــه دل بــه امـــید تـــو بســـتم آقــا جـان                  وزین عمـل به خدا مست مستم آقا جان
به هر چه دل بسپردم پس از یکی دو سه روز                 بــه اعــتبار تـــو آن را گســستم آقا جان
پـس از یک عـمر نشـستن به پـای ایـن یـا آن                  کـنون ز عشق تو  بیمـار هســتم آقا جان
قــرار بســـتم و چـندین هــــزار ســال بــر آن                  ســر قـرار خــودم هـــم نشـستم آقا جان
بیـا کـه از غــم این سـال هــای بی  سـر و ته                  شـدم مریض و در این راه خستم آقا جان
تـو از همیشـه برایــم  قــشـنگ و خــوب تری                  قسم به آن که منش می پرستم آقا جان
هـــــزار بـوســه گــــذارم بــــه پــــای نامـۀ تو                  اگـر رسـید جـــوابت بـــه دســتم آقا جان
مـــیـان خـرد و کـــلان هــم بــرای خاطـــر تـو                  ببـین چـگونه خـودم را شـکـستم آقا جان
بــه مـثـل مـــردم ایــن ده همیشــه منتظــرم                  بیــا کــه دل بــه امیــد تو بسـتم آقـا جان

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تو در کجای زمینی؟

دلم برای تو تنگ است ای سرا پاخوب

دلم برای تو تنگ است مثل تنگ غروب

چه لحظه های غریبی که بی تو میگذرند

چه روزگارعجیبی است بی تو ای محبوب

چقدربی تو به غربت شکست خاطرخاک

نیامدی وعطش درعطش زبانه کشید

نیامدی وزمین شعله شعله درتب شد

نشست خاطرآیینه هابه آه ملال

شکست خلوت آدینه ها به زمزم اشک

چقدر بی تو به حسرت دلم لبالب شد

نسیم نرگسی از گلشنی نمی خیزد

که تا به دامنش اندوه من بیامیزد

کسی کجاست غریب آشنا در این غربت؟

که از تبسم او روزگار تازه شود

و از شمیم نفس های اوغزل خیزد

تمام ثانیه ها بی تو میرود غمناک

ولحظه ها همه بی مهر تو غروب آلود

دلم هوای تو کرده است ای سخاوت محض

دلم هوای تو کرده است ای حلاوت وصل

دلم هوای تو کرده است باتمامت عشق

دلم هوای تو کرده است با تمام وجود

تودرکدام دیاری توبا کدام بهار؟

تودر کجای زمینی چه دیر شد دیدار

نشان کوی تو پرسیم از کدامین یار؟

زمین کویر تب آلوده ایست طوفان خیز

زمان خزان غم انگیز بی تو در تکرار !

بیا که مژده وصلت زمان به رقص آرد

بیاوداغ دل از خاطرزمین بردار !

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
نیمه ی شعبان ،رسید از پشت ِ ابر انتظار
نیمه ی شعبان ،رسید از پ-شت ِ ابر انتظار
ماه منجی ،ماه حیدر ،یک محّرم ،بی قرار
صبح باقی شد بقیع  ِ چشمه ی چشمان او
تاجهانی ،جملگی ،از یک نگاهش برمدار
مزرع گنــــدم فراوان می دهد خــال ِ لبش
خــــلوتش ، خلد برین ِ لاله های بی شمار
دستـــه های آینه! تقدیم ! شعبان ،می کند
سیب ِ سرخ ِ آفتابش در غزل ها بی غبار

با ضهورش می شود تقسیم ،لبخند ِ خدا
"ونریدُ ان نمنّ * "وعده ی دیـــــــدار ِ ما

می رود از بام دل این اضطراب ِ بی صدا
می زند بر چشم ِ شعرم سرمه ی نور خدا
تا کتاب ِ چشم ِ نرگس شد مرور از عمق ِ جان
پرسشی هرگز نــَمانــَد از درون ِ مـــــــاجرا
نام او سر حلقـــه ی قاب ِ زمین و هم زمان
آفتـــــاب ِ لم یزل ،هم کـــــهکشان ِ راه ما
ای حضور ِ حاضرت ظــــــهر تمام سایه ها
نیــــــمه ی جانم شوی ای ماه کامل بی ریا

شعبه ای از عشق تو سر فصل جانم می شود
انشعـــــــاب ثروت ِ دنــــــــیا و عــقبایم شمـــا

در دل ذرات ِ عـــــالم آفــــتاب آورده است
چهره ی خورشید را او بی نقاب اورده است
قرن ها این باغ ِ دل حیران ِ یک گل مانده بود
باغبان ِ با صفا یک گل چه ! ناب آورده است
لطف دارنــــــد از صمیم ِ دل تمام واژه ها
چون غزل های لبش یک شعر ِ ناب آورده است
لحظه هــــا با یاد او معنـــــای دیگرمی دهد
حس ِ آرامش  بده !دل انقـــــلاب آورده است

جمعه ها خسته شدند ازقرن های انتظار
کن دعایم یابن زهرا بی قرارم بی قرار

اشاره به ایه ی 5 سوره ی قصص: وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ"، که اشاره به اقا امام زمان دارد
[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

حرف اول آمدنت

 
کاش یادت
اینهمه آغشته نبود به نبودن
و عشقت به خمار سکوت
کاش وقتی می خواندمت
گل می کردی روی سینه ی آوازهایم
و عاشقانه پل می زدی به غرب کافرانگی ام

ببین
خود را چه به پای شوقت آویخته اند
ریشه هایی که بوی مرگ می دهند
امروز جمعه ی تلخ بی گواهی توست
یا شنبه ی آگاهی مرگ من
نمی دانم
فقط بگو
سنگ مزار مرا
با حرف اول آمدنت ...
[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

انتظار...

این جاده ته قرار...وقتی برسد
تالحظه ی انتظار...وقتی برسد
یکباردگرمعجزه راخواهی دید
آن دست به ذوالفقار...وقتی برسد...
[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

دو بیت انتظار...

عدالت ذوالفقارش را ندارد
زمین تاب بهارش را ندارد
می آید تکسواری آنچنان مرد
که دنیا انتظارش را ندارد
[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آخرین خورشید (عج)

همیشه رهسپرم سوی جاده ی خورشید

منم مسافر پای پیاده ی خورشید

چه فرق می کند از پشت ابر هم باشد

به طالبش برسد استفاده ی خورشید

منم که کاسه به دستم منم که تاریکم

دو جرعه نور دهیدم ز باده ی خورشید

اگر چه دورم از آقای خود ولی از او

جدا نگشتنی ام چون بُراده ی خورشید

چنین نوشته خدا درشناسنامه ی دل

منم غلام مه وبنده زاده ی خورشید

سلام می دهم از عمق این دلِ تاریک

به آخرین پسر خانواده ی خورشید

تویی تو معنی یا نور، عمق یا قدوس

بگو که حضرت خورشید کِی رسم پابوس

کبوتران خدا مژده ی سحر دادند

تمام از شب میلاد تو خبر دادند

کلاغ های دِهِ ما به یمن آمدنت

چو بلبلان همه آواز عشق سر دادند

بهار حُسن خداوند با رسیدن تو

به شاخه شاخه ی این شعر برگ و بر دادند

درخت ها همه هنگامه ی قدم زدنت

ز شوق دیدن تو دست با تبر دادند

عروسِ باغچه ی یاس، مادرت نرگس

چه کرده بود به او این چنین ثمر دادند

هزار شکر خدا را که باز هم امروز

به خانواده ی زهراییان پسر دادند

نفس بریده صدا می زنیم در همه حال

به دادمان برس ای میم و حاء و میم و دال  

هزار پرده هم افتد اگر به رخسارت

به چشم کس نَبُوَد باز تاب دیدارت

به شوق گرمی دستانت آمدم خورشید

بیا و بار بده ذره را به دربارت

به سایه سار بهشت خدا چه حاجتمان

بس است بر سرمان سایه سار دیوارت

هزار یوسف مصری کلاف حُسن به کف

نشسته اند به صف در میان بازارت

به شیوه ی پدرانت چه می شود بینم

کنار سفره ی ما باز کردی افطارت

برو سفر به سلامت که هر کجا هستی

امام  آخر دنیا خدا نگهدارت

برو ولی به کجا؟ چشم ماست خانهٔ تو

بیا دوباره گرفته دلم بهانهٔ تو

روایت است که در روزگار آمدنت

زمین تمام شود بی قرار آمدنت

روایت است که بالاترین عبادتِ خلق

در این زمانه بُوَد انتظار آمدنت

روایت است ز اصحاب خوب شیطان است

کسی که کار ندارد به کار آمدنت

روایت است که با ذوالفقار می آیی

چه با شکوه بُوَد اقتدار آمدنت

روایت است قیامی که سیدش یمنی ست

خبر دهد چو نسیم از بهار آمدنت

مقام رهبری  سید خراسانی ست

نشانه ی دگر روزگار آمدنت

نشانه های ظهورت هنوز کامل نیست

دلی که منتظرت نیست گِل بُوَد دل نیست

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ساعت رسیده رأس قرارِ دوازده
 دردی نشسته گوشه کنار دوازده

خورشید رفته عشق بیارد برایمان
 در پشت ابر مانده تبار دوازده

در لابه لای غربت خود غوطه میخورد
 در سیل اشک، دار و ندار دوازده

ساعت هنوز عاشق وقت رسیدن است
 افتاده باز دورِ مدار دوازده

دست زمان به صورت آن ماه قد نداد
بالا گرفته قامت یار دوازده

ساعت از انتظار سرش درد میکند
 حتی زمین شده ست دچار دوازده

در ایستگاه عقربه ها ایستاده ایم
 چشم انتظار سوتِ قطار دوازده!

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

نور است در دو عالم ، از روی ماه مهدی
گلهای باغ جنت ، شــد فرش راه مهدی
عشق و صفـا و خوبی ، دارایی دل مــــا
دلهـــــای عاشق مــــا ، نذر نگاه مهدی

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه

تو کدام آینه ای ؟ صل علی آیینه

 

تو کدام آینه ای ، ای شرف الشمس غریب

که زد از دوری دیدار تو چشمم پینه

 

از همه آینه ها زلف رها کرده تری

می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه

 

لوح محفوظ خدا! آینگی کن یک صبح

که جهان پر شده از آتش و کفر و کینه

 

در همه آینه ها نام تو را کاشته ایم

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه 

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

تبسم خورشید
کوچه کوچه می‌رقصد، با تبسم خورشید
در ترانه‌ها جاری، از ترنم خورشید
مردم دو چشمانم، با تغزّل نامت
مثل  زنبق و لاله، در تجسّم خورشید
گفته اند می‌آیی، در سپیده ای زیبا
تا زمین شود گویا، با تکلّم خورشید
گفته اند می‌آیی، تشنگان کوثر را
پر دوباره خواهد شد، ساغر از خم خورشید
رو به سمت مشرق کن، تا حباب‌ها بینند
التهاب دریا را، در تلاطم خورشید!
ما بدون تو، یعنی: سایه سایه تاریکی!
با تو، گلشنی روشن از تبسّم خورشید

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

«ای نامده» .... با نام تو پا ... پا شدم از جا
«ای آمده» ... دنیا به امیدِ تو به دنیا

من آن دفِ دفْ دفْ دفِ افتادهی از کف
من آن نیِ بیهمدم افتادهی از نا

منْ منْ منِ بیمن شده در من شده مجنون
منْ منْ منِ در تن به تنِ تن شده تنها

از هر چه به غیر از تو، به شوق تو برائت
ای «صاحب» منظومهی «دیوان تولّا»!

ای بغض فروخفتهی صبح جبلالنور!
ای صیحهی خونینشبِ مسجدالاقصا

افراشته قد شاخ نبات از تو در این شعر
گل کرده به «عِطر حرم سِتر» تو طوبا

حی حیِّ عَلَیالمَی که تجلّای جلوس است
قد قامت این قوم به آن قامت زیبا

باد از تو به باد آمد و خاک از تو بلند است
آتش به تو آتش شد و دریا به تو دریا

از زلزلهی زلف تو بالا شده پایین
از سلسلهی زلف تو پایین شده بالا

خَم کردن ابروی تو باران شب و روز
وا کردن پلک تو تکان خوردن دریا

در خلوت خاموش تو آرامش آهو
دنبال خرامیدن چشمان تو صحرا

چشم تو گشوده است گل از چهرهی باران!
«میم» تو گره خورده به معنای معمّا

از روز ازل دشت به پای تو نشسته
تا روز ابد کوه به پایِ تو سرِ پا

شیرازهی شوق تو پُر از شور مُرَدّف
قاف قلمی، پشت سرت شعر مُقفّا
در زلف تو غوغای اناالحقِّ نسیم است؟
یا نالهی نی پشت سرِ پای چلیپا؟

از زمزمهی ذکر تو جاری شده زمزم
در بلبلهی نام تو بلوا شده بلوا

حقحق زدن حلقهی رندان قلندر
هوهو زدن چلّهنشینان مصلّا

تلمیحی از آن رایحه در رایحه پنهان
تصویری از این آینه در آینه پیدا

هفتاد غزل خفته به یک گوشهی چشمت
هفتاد «نعم»خفته به خاموشیِ یک «لا»

اندام تو محتاج به یک قدِّ قرینه است
باید که بسازد الفی تازه الفبا

«طاووس» به گِرد تو بگردد به گدایی
«سیمرغ» به پایِ تو بیفتد به تمنّا

پروانهی آتشکدهی مِهر تو زرتشت
حیرتزدهی ناز تو حوران «اهورا»

در نیل نگون گشت به فرمان تو فرعون
از طور گذر کرد به دستور تو موسا

ای روح لغتنامهی اسما! کجایی؟
هر آیهی قرآن شده هفتاد و دو معنا

ما غایب گمگشتهی خویشیم و تو حاضر
بر ما چه نرفته است در این غیبت کبرا

روی تو چه دلها که نیاورده به غارت
یاد تو چه خواب از همگان برده به یغما

وقتی به خیال سر کویِ تو میافتم
خون گریه کنم یا بنشینم به تماشا؟

این نامه پر از «سوتهدلی» آمده، وا کن
در باغ گلِ سوختهای نامهی ما را

در شور نوشتن به تو افتادهام از دست
در راه رسیدن به تو افتادهام از پا

جز خشت خرابات به بالین دلم نیست
آجر شده نان همگان، آجَرَکَ الله

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

طلیعه مشهود  
مستیم ولی مست می موعودیم
هستیم چنین و از ازل هم بودیم
ما را چو عدو مور شمارد غم نیست
ما وارث مُلک وَلَد داوودیم
از نسل خلیلیم و تبر در دستیم
ما بت شکنان معبد نمرودیم
ما منتظریم کعبه روشن گردد
دیری است پی اجازت معبودیم
تا یار دو دست خویش بر پرده زند
ما شاهد آن طلیعه مشهودیم
یا رب نکند چشم ز ما بردارد
گر یار ز ما دور شود نابودیم
آدینه ز تقویم همه حذف شده است
از بس همگی در پی بیع و سودیم
کشکول زهیر از دو بیتی خالی است
درویش غزلسرای خاک آلودیم

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

غروب جمعه  
غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می گیرد
دل صنوبریم زین هوای مه آلود
نه از فراق که از انتظار می گیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می گیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد
تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می گیرد
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شبهای تار می گیرد

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی ات
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده میشوم که بمیرم برایتان
ناقابل است پیش کشم در برابرت
چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان
با این همه که رنج کشیدی به خاطرم
کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتان

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

حالت عرفانی به پیشگاه والای امام عصر «عج »

پلک  بر هم زدی و شهر چراغانی شد
ماه ، دیوانه ی آن حالت عرفانی شد

قل هوالله احد گفتی و همپای ِاذان
خاک ، آکنده از آن لهجه ی قرآنی شد

ماهی ِ عشق ، در آرامش اقیانوست
دل به امواج زد و صخره ی مرجانی شد

دکمه ی پیرهنت بین کتابم جا ماند
نخ به نخ شعر شد و مایه ی حیرانی شد

یوسف ، آزاد شد از چاه ِ حسادت  ، اما
گوشه ی دهکده ای گمشده زندانی شد

مومیایی شده در مصر، خدایی دیگر
دل ِ یعقوب همان گونه که می دانی شد

حال هر کلبه ی برفی ، لب ِ کوهستانت
رقت انگیز تر از خواب ِ زمستانی شد.

 

عرق ِ شرم ِ پدر ... آب و کمی نان بیات
مشقِ هر روزه ی هر طفل دبستانی شد

آه ِ برخاسته از دودکش ِ همسایه
در سر ِ پنجره ها مایه ی ویرانی شد

بادها متفق القول ، شهادت دادند
گل سرخ از شب هجران تو قربانی شد

پشت هم می شکند شاخه ی زیتون و انار
باغبان ! باز هوا ابری و طوفانی شد

باد با خود نَبَرد لانه ی زنبوران را ؟!
گل ِ من ! وعده ی دیدار تو طولانی شد

شهد چشمان تو ، یک روز عسل خواهد شد
گرچه کندو پر از آهنگ پریشانی شد

زندگی نامه ی آیینه پر از ابهام است
نور ، آشفته ی آن تابش پنهانی شد

هیچ کس از دل و جان درد تو را درک نکرد
گرچه شعبان شد و هر کوچه چراغانی شد

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

ازفکرگناه پاک بودن عشق است
ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است
آن لحظه که راه می روی آقاجان
زیرقدم تو خاک بودن عشق

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هرکس قدمی بهر خدا بر دارد
آینه ی سینه اش جلا بر دارد
من معتقدم یوسف زهرا آید
گر فاطمه دستی به دعا بر دارد

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هم با سخن و اشاره گفتیم دورغ
هم با کمی استعاره گفتیم دورغ
تا آمدنت لحظه شماری داریم
شرمنده اگردوباره گفتیم دورغ

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هم با سخن و اشاره گفتیم دورغ
هم با کمی استعاره گفتیم دورغ
تا آمدنت لحظه شماری داریم
شرمنده اگردوباره گفتیم دورغ

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

خوبست که ماه آسمانت باشی
پروانه بیقرار جانت باشی
ای شیعه مراقبت کن از اعمالت
تا زینت صاحب الزمانت باشی

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

آنانکه صفا موسم حج داشته اند
از برکت ثامن الحجج داشته اند
آنانکه امان ز فتنه پیدا کردند
توفیق دعا بهر فرج داشته اند

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

گر عفو کنی یا نکنی حق داری
گر نامه ام امضا نکنی حق داری
با این همه عصیان و خطاکاری ما
گر چهره هویدا نکنی حق داری

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

هر راه بجز راه تو کج خواهد شد
بی لطف تو آسمان فلج خواهد شد
ما منتظران اگر بخواهیم همه
امسال همان سال فرج خواهد شد

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

چه دیده ها که دوخته به در شده و نیامدی
چه عمرها ز دوری تو سر شده و نیامدی
چه روزها که تا به شب نام توبرده شد به لب
چه چشمها که از غم تو تر شده و نیامدی
شنیده بودم از کسی که با بهار می رسی
ببین که از بهار هم خبر شد و نیامدی
بیا ببین در این جهان امام خوب و مهربان
اسیر فتنه ی زمان بشر شد و نیامدی
تمام غصه ام همین شده که گویم این چنین
و امشبم بدون تو سحر شد و نیامدی
صبا به یار آشنا بگو که شاعر شما
ز دوری رخ تو خونجگر شد و نیامدی
از این زمانه خسته ام بیا که دلشکسته ام
به حق مادری که منتظر شد و نیامدی

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]

دعا می کنم باز باران بیاید
بر آوار ِمن حس ِطوفان بیاید
دعا می کنم مثل هر شب نباشم
کسی سمت ِدل های ِلرزان بیاید
به یک تار مو بسته اوضاع گردون
که یک جمعه تکرار ِقرآن بیاید
سراب از نگاه ِتشیع بگیرد
به شب های ِخوابی پریشان بیاید
نسیمی پر از عطر ِکوثر زِخیبر
به چشمان ِخاموش ِکنعان بیاید
غم ِذوالفقار از نگاهش بریزد
به خونخواهی ِ نسل ِانسان بیاید
پر از بغض ِچاه از یتیمان بگوید
به دلداری ِیاس پنهان بیاید
وبر خالی ِسفره های ِدوباره
به نام ِبلندای ِاو نان بیاید
جنون می وزد بر من ای کاش باران
به لب خشکی ِاین بیابان بیاید
کبوتر،کبوتر جهان پر بگیرد
غریب،از غروب ِخراسان بیاید
دعا می کنم مرد ِخورشید پیکر
از آتشفشان های ِایران بیاید

[ ۱۳٩٠/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالرحیم سعیدی راد ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

اشعار خود را برای درج در این بانک عاشورایی برایم در ایمیل بفرستید یا همینجا کامنت بگذارید.
موضوعات وب
امکانات وب
free counters