سودابه مهیجی
برای مرد موعودی که می گویند در راه است
دعا و آرزو تا چند؟ او تا چند در راه است ؟
تمام جاده ها از خستگی بر خاک افتادند
ولی عمریست آن تنها ترین یک بند در راه است
. . .
کجایی ؟ ساحران در گوش هستی ورد می خوانند
شنیدم از کلاغان قحطی لبخند در راه است
عصای نور را بر فرق این ظلمت بزن ! بشکاف !
وگرنه سامری با صد بغل ترفند در راه است/
. . .
دل دیوانه ! این چشم انتظاری لاجرم بس نیست
بسوزان جان خود را ... مجمر اسفند در راه است
به راهش چشم های کور سو را خیره کن ! ...
یوسف ، به آن اعجازِ در پیراهنش سوگند ، در راه است ...
سید حسن حسینی
هلا روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان، شراب عطش میدهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنویهای رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شبها قدم میزند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا میدهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو
هلا توشهی راه دریا دلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
آیتالله العظمی لطفالله صافی گلپایگانی
یا امام العصر ما زان توایم
بندة انعام و احسان توایم
برنمیداریم سر از خاک درت
تا ابد بر عهد و پیمان توایم
در صراط مستقیم بندگی
پیرو ارشاد و برهان توایم
پُر شود از فتنه، گر روی زمین
بیم نَبوَد چون غلامان توایم
پیشة ما عشق و شوق کوی تو است
چاکرانه سر به فرمان توایم
هر کسی مطلوب و معشوقی گرفت
ما گرفتار و پریشان توایم
هر کسی را علت و بیماری است
ما همه بیمار هجران توایم
دردمندانیم از سوز فراق
جملگی محتاج درمان توایم
مُلک دنیاگر همه از آنِ ما است
ریزهخواران سَر خوان توایم
ور چو خورشیدیم بر اوج سپهر
ذرهای از مهر رخشان توایم
«لطفی صافی» بگو با وجد و شوق
یا ولیّ عصر ما زان توایم
فاطمه نوروزیان
در عطش دیدارت ثانیهها را میشمارم
تو در کجای این سرزمین ایستادهای، کاش صدایم به گوش باد میرسید!
به انتظارت نشستهام، در کوچههای فراموشی!
انتظار نقرهایم کی به پایان خواهد آمد؟
تو از فراسوی کبودی آسمان میآیی و من منور خواهم شد از درخشش وجودت.
زمان فراقت چه دیر میگذرد!
محمد شکوهی زنگانی (زنجان)
سراغ ما تو بیا ای بهار جاویدم
که از فراق تو سردی گرفته امیدم
نمیتوان ز دو چشمت نخواند آیة حُسن
ملازم است نگاهت برای خورشیدم
زمان هجرت تو سال و ماه نشناسد
سفید مویی من یک نشان ز تبعیدم
من آن سکوت غریبانه را چه چاره کنم
سکوت کردم و گفتم تراست تقلیدم
تویی ستاره، تویی ماه، هم تویی خورشید
منم چو ذره که بیانتهاست تصعیدم
یگانگی کن و یکرنگی ای تضاد تناسب
تقارب تو رساند مرا به توحیدم
تمام لحظة رنگین در انکسار شفق بود
گذشت تاری شبها گریخت تهدیدم
بیا تو ای همه مهر و وفا کجایی تو
رقیب میشکند اقتدار تأییدم
بخوان به محفل جانان به یک اشاره مرا
که آن اشاره برون آورد ز تردیدم
آرش شفاعى بجستان
| 03 مهر 1388 ساعت 07:35 | |
|
وردى بخوان قرار دل بى شکیب را یک نوبهار اگر بشکوفد لبان تو تنها به اشتیاق سلامى گذاشتم آتش گرفت روح کویرانه ام، زلال این کیست؟ این که با دل من حرف مى زند آرام مى شود دل طوفانى اى عجب! |
مرتضی موحدی
ای دل بشارت میدهم، خوش روزگاری میرسدیا درد و غم طی میشود، یا شهریاری میرسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری میرسد
اندیشه از سرما مکن، سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم، زین نخل باری میرسد
«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری میرسد
سلمان هراتی
جهان، قرآنی مصور است
و آیه ها در آن
به جای آنکه بنشینند، ایستاده اند
دریا، یک مفهوم است
و خورشید و ماه و گیاه...
با چشمهای عاشق، بیا
جهان را تلاوت کنیم!
سید محمد سادات اخوی
شهر ما اسیر شب، اهل کوچه ها در خواب
می رسد ولی مردی، کوله بار او مهتاب
ما کویریان: تشنه... او: اسیر پنهانی
...قطره قطره تردید است استخاره های آب
ای نوای زندانی!... نای خسته ی هابیل!...
...ساقه ی نی ای مانده، در کرانه ی مرداب
لاله های سر در پیش، بیقرار باران اند
باد آشنا برخیز!... ابر مهربان! بشتاب!
زانوان من لرزان، بار دوری ات سنگین...
... دست سبز آرامش! شانه ی مرا دریاب
عطیه پاک آئین
این بار کلمات را پشت سر هم ردیف میکنم.می خواهم از تو بنویسم از تو بگویم و از تو بشنوم...مولای من نامه ی اولم را با اشک چشمانم راهی کوی تو میکنم ...مینویسم تا بخوانی...می نویسم تا بدانی...این سروها که قد برافراشته اند و این نرگس ها هنوز طلایه دار لشکر انتظارند.
از ندبه هایمان بگویم یا دلتنگی های هرروز و هرشبمان؟
راه دور نمیروم...تو همه را میبینی و میشنوی...پس بگذار ساده بگویم: من همان منتظر همیشگی ام که تو هرروز برای او اشک میریزی و او برای تو...
من همان مدعی سابقم که هنوز تنها پناهش اشک ها و ناله های اوست
دست هایم را به سوی تو دراز میکنم ...کاسه ی گداییم را لبریز تر از همیشه کن
بگذار قلمم از تو بنویسد...بگذار کاغذم عطر وجود تو را بگیرد...
اقا تازه واردم...این نامه ی اول است...باز هم مینویسم.
جلیل صفربیگی
این مرد که در ره است باید او را...
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی شناسد او را
علی علی نیا
خدایا!
چه شب سردیه. هیچ ستاره ای تو آسمون نیست.
ماه هم دیگه با نگاه نقره ایش به زمین نگاه نمی کنه.
اما نه...
اون گوشه ی آسمون،
پشت یک ابر سیاه که مثل یک دیو ترسناک می مونه ماه قایم شده، نور نگاهش رو حس می کنم!
براش آواز تنهاییم رو می خونم!
غصه هام رو براش روی سطح آسمون نقاشی می کنم!
و آهنگ دردناک قلبم رو ضرب می گیرم...
صدایی میاد...
یه صدای ظریف و قشنگ،
یه صدایی که غم دوری توش موج می زنه،
صدایی که قلب من رو می لرزونه.
خوب که گوش می دم، صدا از آسمون از پشت همون ابر میاد!
ای وای!
ماه هم داره گریه می کنه! اونم دلش گرفته، آخه اسیره، اسیر ابر سیاه!
خدایا!
چقدر سخته که ببینی تنهاتر از تو هم کسی هست...
چقدر سخته ببینی دل کسی تند تند می زنه و مرهمی براش نیست.
سخته صدای بی کسی و غربتش رو بشنوی و نتونی براش کاری بکنی.
ای کاش یک پرنده می شدم، یک پرنده بزرگ، که می تونستم پرواز کنم، برم تو آسمون و ابر سیاه رو تکه تکه کنم و ماه شبم رو از پشت تیرگی هاش نجات بدم...
حیف که نه بالی برای پریدن دارم،
نه زوری برای جنگ!
عطیه پاک آئین
از چهارراه که میگذرم عطر نرگس ها مستم میکند.
گاهی فکر میکنم کاش بودی و دسته ای از آن را به تو هدیه میکردم.
پیش خودم نذر میکنم که روز آمدنت همه ی جاده هایی که از آن میگذری پر از نرگس کنم.
روز آمدنت...روز آمدنت....؟؟؟
فقط میدانم جمعه ای ست که روزی در تقویم ها سبزترین روز سال خواهد بود.
چشم هایم را روی هم میگذارم و به ذوالجناح سفیدت فکر میکنم،
به ذوالفقار حیدری و شال سبز بنی هاشمت!!
به سجده های طولانی و مظلومیتی که قرن ها از آن میگذرد.
به سهم خودم در این غربت...
به راه های نرفته ای که به تو ختم میشد و هیچ وقت قدمی در آن نگذاشتم.
من به تو فکر میکنم.
چه خوب است که به فکر من می آیی...چه خوب است که گاهی اجازه می دهی به تو بیندیشم.
چه خوب است که هنوز قلبم با نفس تو به ضربه در می آید
چه خوب است که تو مولایی و من بنده ی تو....؟
من چقدر سرشارم....
علی هوشمند
| ای جمعه ی عزیز! | ![]() |
![]() |
| 17 مهر 1388 ساعت 07:00 | |
|
ای جمعه عزیز:
شنبهها عریضه مینویسم شکستههای زنی را بر کف راهروی دادگاه مرثیه میکنم یکشنبهها
بستنی میفروشم کودکی به رویم آتش میگشاید دوشنبهها کتاب منگنه میکنم شقایقی از سر انگشتانم می شکوفد سه شنبهها در راسته ماهی فروشها فریاد میکشم گربهای فریادم را میدزدد چهارشنبهها سنگ به روی هم میچینم دستانم طنز تلخی از آب در میآیند پنجشنبهها تمام حنجرهام را تیترهای درشت میکنم بادکنکی در دست کودکی میترکد جمعهها اما کار نه تلاش برای معاش نه تنها مینشینم و به تو میاندیشم و به پروانههایی که دور دهان تو میچرخند و به رودخانهای که از شانههای تو فرو میریزد و به عشایر عاشقی که از ییلاق لبخند تو بر میگردند و به نارنجزارانی که در جان جوان تو شعله میکشند و به آهوان تشنهای که از چشمه چشم تو میآیند و به بوسهای که میدانم آرزویش را با خود به گور میبرم. جمعهها آری به تو میاندیشم که شنبهها یکشنبهها دوشنبهها دوباره از راه میرسند. |
ابوالقاسم حسینجانی
روح خاکستر من! کجایی؟
بحر شعلهور من! کجایی؟
کهکشان، آسمان، سال نوری!
ژرف پهناور من! کجایی؟
مشتری بر تو، کیوان و زهره
سوی آن سوترِ من! کجایی؟
صاعقه، ابر، باران، جوانه!
رویش باور من! کجایی؟
سمت قوسِ مدار تکامل!
اوج سرتاسر من، کجایی؟
ارتفاع سحر! صبح پیچان!
تاب نیلوفر من! کجایی؟
باغبان فلق! بذر فردا!
دانة خاور من! کجایی؟
بیستون، آسمان، راه شیرین!
شور شعر ترِ من! کجایی؟
فاتحه، قدر، والعصر، یاسین!
واقعه، کوثر من! کجایی؟
قبله، سجاده، نیّت، نیایش!
سجدة آخر من! کجایی؟
نافله، نازدانه، نوازش!
غایب در برِ من! کجایی؟
آشکارِ حَسَن! غیب نرگس!
راز پرده درِ من! کجایی؟!



