قیصر امین‌پور

صبحِ بی تو، رنگِ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتّی مهربانی حالتی از کینهدارد
بی تو می‌گویند: تعطیل است کار عشق‌بازی
عشق امّا کی خبر از شنبه وآدینه دارد؟
جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو امّا
خاکِ این ویرانه‌هابویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد
عشق با آزار،خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم
ای خوش آن دستیکه رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری
آن کبوترچاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید
آنکه دردستش کلید شهر پر آیینه دارد

/ 0 نظر / 7 بازدید