بهروز مرادی آرانی

ای آنکه برده روی تو از حُسنِمه، رواج!
آیا شود که بر شب تارم شوی سراج؟
دیری است تیغ عشق تو دل ریش کردهاست
با مرهم وصال مرا کی کنی علاج؟
چشم‌انتظار گرمی و نورت نشسته‌ام
درزمهریر خانه دهر و سوادِ داج
یک دم به چشم لطف، نظر کن بر این گدا
ای پادشاهملک و خداوند تخت و تاج!
کامم اگر به زهر هلاهل روا کنی
با شهد ناب و شربتغیرم، چه احتیاج؟
هرگز به عمر، روی رهایی ندید هیچ
هر کس که او فتاد در آنبند زلف خاج
«
بهروز» را ز درگهت ای شهریار دل
هرگز مران که می‌شکند دل چنانزجاج!

/ 0 نظر / 9 بازدید