محمد حسین انصاری نژاد

فردا کسی می گشاید، دروازه‌ی آسمان را   

دستی به گل می‌نشاند، پس کوچه‌های جهان را  

می‌آید آری سواری، سبز شقایق تباری  

من خواب دیدم –خودش بود- ، آن آبی بیکران را   

می افتد از آسمان سیب، بر خالی سفره‌هامان  

آنگاه تقسیم لبخند، این قحطی آب و نان را  

آی آنکه آبی ترینی، روح زمان و زمینی   

فانوس چشمم براه است، آدینه‌ی ناگهان را   

می بینمش ایستاده، پشت مه‌آلود جاده   

می‌پاشد از دورها آب، یک گنبد بی‌نشان را 

/ 0 نظر / 5 بازدید